-
من یک چهار دیواری دارم
و همسایه هایی ...
پسر همسایه مدام با صدای بلند با تلفن صحبت میکند
و دختر همسایه با صدای بلند تلویزیون نگاه می کند
و نوه های همسایه با صدای بلند بازی می کنند
در چند قدمی چهار دیواری ام برجی می سازند
و چند قدم آن طرف تر ازدحام و جنجالی دیگر ...
و من در این شلوغی و هیاهو،
تنها در چهار دیواری ام،
به دنبال خود می گردم
که مدتی است ناپیداست
انگار سالیان است که نیست!
مدت ها گذشت تا دوباره کنج خلوتم یافتمش،
و وقتی که خود را پیدا کردم
خدا را حس کردم، در درون خود
و وقتی که خدا را حس کردم
دیگر خود را فراموش کردم!
و حالا خدا در چهار دیواری من حضور دارد
با من،
منی که دیگر "من" نیست
من یک چهار دیواری دارم
|