گفته بودم از زمستان.فصل بی برگی .فصل چو من سرودی تازه گرد آرم برایت ای بهارین جلوه رستن و حال این عهد با آگاهی از هجران نا هنگام تو بسیار سنگین است دلم خوش بود ای هنگامه ای شیرین بهار آیینه دیرین . میگویم ز برف وسختی و سرما به امیدی که بعد از سردی وتردید .عبور از فصل بی خورشید بردروازه دیدار موعود سرشتو سر نوشت من بهار روی پر مهر تو میخندید . و حالا این من و این ناله های سرد سرودی سخت و بی هنجار و معنا چون هجوم دود اری اینک میسرایم من زمستان را خبر ناباورانه سرد و رویین بود بهارت رفت ..... یارت رفت شنیدم تا :تمام هستیم یکسر به غارت رفت بت من را کدامین سنگ بد فر جام نشان کینه خود کرد کدامین چهره بد خیم و بد کردار آسمانی صورتم را این چنین آیینه خود کرد دست تقدیر که بود از آستین شوم نیرنگ کدامین زخم بیرون شد . دل نرم من از این فتنه و آشوب دوباره سخت مجنون شد سرم مدهوش دلم پر جوش نگاهم کوهی از یخ .کوهی از اندوه بی پایان . اهورای من ای هنگام نامیرا این صد پاره خونین را که دل خوانند دگر مدفون آوار است وهر یک پاره اش تمثیلی از جان کندن زار است من سر مست پر شور و پر از امید به جای غم به هذیانی لبالب میسرایم مرگ را شعر زمستان را دل شوریده ام ارزانی اندوهت ای شیرین ای هنگامه .ای یاد تو دیوان من و نام تو آهنگین پروازت سلامت باد ای سیمرغ پاک آیین
|