مي خواهم پنجره رو باز كنم و به
تماشاي آن پرستوي بشينم كه لانه محبت در روي درخت عشق من ساخت ولي نمي
دانم چرا پرستوي من كوچ كرد و دگر از آن نشاني نيست وقتي كه در پشت پنجره
مي امدم و كودك احساسم رو به پيشوازه نوازشهايت مي فرستادم و از پشت در
ختان اميد سرك كشان به بازي آنها مي نشستم ولي حالا
هر روز كودك احساسم به زير آن درخت ميايد ولي پرستوي من نيست نمي دانم آن
هم به جاي مهاجرت كرده يا گرفتار طوفان نفرت شده حال نمي دانم چه كنم من
هر روز پشت پنجره ميايم و منتظر مي نشينم تا پرستوي محبتم بر روي درخت
عشقم بيايد تا من كودك احساسم رو به پيشوازش بفرستم به اميد آن روز زندگي
مي كنم.
|