|
زخم
|
| |
اینجا بهار با ترنم باران نمیرسد پاییز هم به نقطه پایان نمیرسد
هر سو که میرویم به بن بست میرسیم با این حصار های بسته به باران نمیرسیم
هر لحظه زخم میزند این روزگار و هیچ از زخمهای کهنه به درمان نمیرسیم

|
|
|
[+]
نوشته شده توسط (داش اکل ) در 15:3 |
| |
|
باران
|
| |
دیدمت با گیسوی انباشته پاره های شب به دوش انداخته
از نگاهت حرفهای تازه بود چشم مستت شهر پر آوازه بود
طعم سیب و رنگ باران داشتی بوی جنگل های گیلان داشتی
ساده و معصوم زیبا چون پری من فلزی بی بهایم تو زری
موج دریای تو طوفان زد به دل زورق بشکستهام رفته به گل

|
|
|
[+]
نوشته شده توسط (داش اکل ) در 14:55 |
| |