|
نگاه
|
| |
هوا ديري است ميبارد . تمام شهر با اندوه سربي رنگ خاموش است و پشت شيشه هاي مه گرفته مردي اهسته مي گريد دلم تنگ است . هوا ديريست ميبارد نگاهم تابلند ابرها پر ميكشد تا دور دلم مي خواهد از خورشيد پيغامي بگيرم گرم ولي در كوچه ها جز باد جز باران صدايي نيست صداي اشنايي نيست نگاه مرد اما در تمام خانه مي پيچد به هر جا ياد گار اوست ولي او نيست او ديريست از اين خانه كوچيدست و باران سرد ميبارد .
|
|
|
[+]
نوشته شده توسط (داش اکل ) در 4:8 |
| |
|
مادر
|
| |
 ای شمع زيبای سوزان عالم تو را می ستايم و بر قلب خود می نويسم تو را دوست دارم
|
|
|
[+]
نوشته شده توسط (داش اکل ) در 2:34 |
| |